یادش بخیر صمیمیت های آنی و قهرهای لحظه ای؛
یادش بخیر بازی های پر شور و اشکهای جدایی؛
یادش بخیر روزگار کودکی، عروسک و خاله بازی، توپ بازی و دزد و پلیس؛
یادش بخیر داستانهای کودکانه، حسنی نگو بلا بگو، گربۀ من نازنازیه، دزد و مرغ ناقلا...
یادش بخیر جذابیتهای این جعبۀ جادویی، پسرشجاع، کلاه قرمزی، زیزیگولو، پرین و پاریکالش، بامزی و شیشۀ عسلش، زبل خان و تفنگش، یوگی و دوستانش...
یادش بخیر کودکی های کودکی مان.
8 اکتبر مصادف با 17 مهر
روز جهانی کودک
بر همۀ کودکان دیروز، امروز و فردا خجسته باد
دریغ بر ملتی که لباسی را بر تن می کند که خود نمی بافد، نانی را می خورد که خود درو نمی کند، شرابی را می نوشد که از چرخُشت او جاری نمی گردد.
دریغ بر ملتی که زورمدار را همچون قهرمانی تشویق می کند، و سلطه جوی پر ابهت را عطابخش می انگارد.
دریغ بر ملتی که در رؤیای خویش خواهشی را خوار می شمرد، اما در بیداری تسلیمش می شود.
دریغ بر ملتی که دَم بر نمی آورد، مگر هنگامی که در تشیع جنازه گام بر می دارد، خود را نمی ستاید مگر در میان ویرانه هایش، و عصیان نمی کند مگر هنگامی که گردنش در میان تبر و کُنده قرار دارد.
دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه است، فیلسوفش شعبده باز، و هنرش هنر وصله کاری و تقلید.
دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش می رود، و با هو کردن بدرقه اش می کند، تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود.
دریغ بر ملتی که فرزانگانش در اثر پیری گُنگند و مردان شجاعش هنوز در گهواره.
دریغ بر ملتی که پاره پاره شده است، و هر پاره ای خود را ملتی می داند.
گزیده ای از: عارفانه های جبران خلیل جبران
آنچه می خوانید چند داستان کوتاه است که در سنین 13 تا 15 سالگی نوشته ام. میراثی که چندی پیش در راستای جستجوی اشعار یکی از دوستانم، اینها را یافتم. ابتدا خواستم آنها را ویرایش نموده سپس در وبلاگ بگذارم. اما ساده اندیشی نوجوانانه ای که در نوشته هایم بود مانعم شد. اگر کاستی دستوری یا معنی در آن بود به کمال خویشتن ببخشایید و آنها را تنها به عنوان نوشته های یک نوجوان ببینید و دغدغه های ذهنش را لمس کنید.
داستان نخست: هوای بارانی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در دوران خشکسالی یک درخت با یک گل همسایه بودند. یک روز گل که دیگر طاقت زنده ماندن نداشت از درخت خواست تا کمی از آب ذخیره شده در ریشه هایش را به او بدهد. درخت گفت: ذخیرۀ من هم تمام شده است. گل پرسید: پس خورشید خانم کی دست ظالمش را از سر ما بر می دارد؟! درخت گفت: هر زمان که ابرهای سیاه چتر خود را بر بالای سر ما باز کنند. گل فهمید؛ تا باران نبارد، خشکسالی تمام نمی شود.
داستان دوم: زشتی گل سرخ
یک روز بلبل از گل می پرسد: تو که به این زیبایی هستی، پس این خارهای زشت روی بدنت برای چیست؟ گل گفت: اگر من این خارها را نداشتم، زیبایی ام به چشم کسی نمی آمد. همانطور که اگر بدی نبود، هیچگاه خوبی خود را نشان نمی داد و به قول معروف:" اشیاء با ضدهایشان شناخته می شوند."
داستان سوم: دانشمند کوچولو
دختری بود که آرزو داشت وارث تمام علوم دنیا باشد. یک روز برای رسیدن به این آرزو راه سفر پیش گرفت. در راه به درخت سرو بلندی برخورد و از او سوال کرد که چگونه می تواند وارث تمام علوم دنیا باشد؟ سرو به او گفت: هیچ کس نمی تواند وترث تمام علوم دنیا باشد، زیرا که یک نفر و تنها یک نفر است که همۀ علوم دنیا را می داند و تو تنها می توانی وارث قسمتی از آن باشی. دختر گغت: این شخص کیست؟ سرو گفت: خداوند است. اگر او را بشناسی، می توانی وارث تمام علوم که نه ولی وارث بخشی از آن باشی.
داستان چهارم: گنجشک کوچولوی مغرور
یک روز آفتابی که هوا خیلی گرم بود، یک گنجشک مغرور میان باغچه دنبال غذا می گشت. ولی گنجشک قصۀ ما نمی توانست بپرد، چون پرهایش خیلی درد می کرد. هر چه گنجشکهای اطرافش می خواستند نزدیکش آیند، اجازه نمی داد و زود خودش را میان بوته ها پنهان می کرد؛ چون این گنجشک به خاطر غرورش دوست نداشت گنجشکهای دیگر ببینند که نمی تواند بپرد. تا اینکه بالاخره یک گنجشک کوچولوی شاد و فضول دنبال گنجشک مغرور گشت تا اینکه پیدایش کرد. بعد هم آنقدر دنبالش دوید تا اینکه بالاخره گنجشک مغرور مجبور شد بپرد. چند سال از این ماجرا گذشت. یک روز گنجشک مغرور آن گنجشک شاد را دید، به سراغش رفت و گفت: اگر تو آن روز مرا مجبور به پریدن نمی کردی، من هیچگاه نمی توانستم بپرم.
;You only see what your eyes want to see
?How can life be what you want' it to be
;You are frozen when your heart is not OPEN
!OPEN your heart
.
.
.
ــ چه وقت..؟
: هیچوقت!
.
.
.
ــ چرا؟!
( )
: شب بخیر
( )
: خداحافظ
ــ خداحافظ
.
.
.
پس از "تشویش اذهان عمومی"، اینک "تلطیف احساسات عمومی" به عنوان جرمی تازه در حال معرفی است. و هزینه این معرفی نیز آبروی مفاخر هنر ایران است!
پی نوشت: راستی! تکلیف کاندیدایی که در مقام ریاست جمهوری برای ریاست جمهوری آینده از مدتی پیش به "تلطیف احساسات عمومی" پرداخته است چه می شود!؟
نزدیک ماه رمضان که می شویم، حال و هوای آدمها طور دیگری می شود، مهربانی در گفتار و رفتار همه موج کنند.
رمضان را دوست دارم، وقتی روزه هستم، حس می کنم مُحرِم شدم، سحر وقتی نیت روزه می کنم، گویی لبیک گفته ام و زمان افطار گویی تقصیر کرده و طواف نساء و نماز طواف. هر روز روزه داری برایم همچون حج است و من هر روز حاجیه می شوم.
سخت است رها شدن از عادتها و تعلقات، سخت است محدودیتها و رعایتها، اما تمام زیبایی رمضان در همین رها شدن در محدودیتهاست. و من به پیشواز این رهایی می روم.
خوب است روزه داری مان نه فقط امتناع از خوردن و آشامیدن که احرام بستن و لبیک گفتنی باشد که پراندن پشه ای را نیز حرام می کند!
التماس دعا

چه ساده است شب
به سپیدی صبح
و قلب من
چه دور...
دور...
چرا بعضی از آدمها دوست ندارند عادتهایی رو که دوست ندارند،
کنار بگذارند؟!!!





